تبليغاتX
غریبه ای در غربت
غریبه ای در غربت
غربت جای ما غریبه هاست
بخونید ضرر نمی کنید سه شنبه 16 مرداد1386 10:37 AM

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود : صورتحساب: 1- تميز كردن باغچه 500 تومان 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت : 1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است. وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت

نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
روزگار غریب... یکشنبه 14 مرداد1386 11:16 AM
ابرهای آسمان هر سرزمینی شبیه مردمان همان سرزمین می بارند ما هرگز رودرروی دریا با دریا سخن نگفته ایم ما باید برگردیم چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم پل ها ‚ منزل ها ‚ واژه ها ‚ ویرانه ها را مرور کنیم ببینیم چند کلمه کم آورده ایم چند چراغ شکسته خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم هی روزگار غریب اصلا این احتمال را هم نمی دهیم که گاه ممکن است یک اشتباه درست تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد
نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
غربت.... یکشنبه 14 مرداد1386 11:12 AM
روزگاري رفت و من در هر زمان ـ آزمودم رنج « غربت » را بسي درد « غربت » ميگدازد روح را جز « غريب » اين را نميداند كسي هست غربت گونه گون در روزگار محنت غربت بسي مرگ آور است از هزاران غربت اندوه خيز غربت « بي همزباني » بدتر است .
نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست.... یکشنبه 14 مرداد1386 11:2 AM
برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم را به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست دیری است که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل بین ما پل عذابه ، منه خسته پایه ی پل ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم هیچی جز شعر شکستن قصه ی فردای من نیست این ترانه ی زواله ، این صدا ، صدای من نیست ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم
نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه 18 اسفند1385 4:17 PM
نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
تقدیم به مادرم جمعه 18 اسفند1385 3:15 PM

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني

مادرش به او گفت : زيرا من يك مادرهستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد

بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند

پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام مادرها براي هيچ چيز گريه مي كنند

پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا مادر ها بي دليل گريه مي كنند

بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا مادرها به آساني گريه مي كنند؟

خدا گفت زماني كه مادر را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد

من به او يك نيروي دورني قوی دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد

به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند.

به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند.

و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد.

نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
قشنگه؟؟؟!!!! جمعه 18 اسفند1385 3:3 PM

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است ، قرار میگیرد و آدمهائی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آنرا بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به کسی هدیه کنید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهائی پیاپی و آزاردهنده چیزی بیاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که اورا از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی دهید که زندگیش به به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه میکند.

استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند زنید.

هرگوشه از مغز مرا بکاوید ، سلولهایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوائی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را بدست باد بسپارید تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ؛ عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگوئید.

اگر آنچه را که گفتم انجام دهید ؛

همیشه زنده خواهم ماند.

نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
شروع شد نوشته هایم جمعه 18 اسفند1385 2:41 PM
نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
دوست بدارید جمعه 18 اسفند1385 2:34 PM
نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |
گل.. سه شنبه 1 اسفند1385 5:54 PM

 

 

تنها با گل ها .... گویم غم ها....

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم؟

به چه

کس گویم شده روز من چو شب تارم؟

نه کسی آید ... نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من...

بشنو امشب غم

پنهانم که سخن ها گوید ساز من...

تو ندانی تنها همه شب با گلها ... سخن دل را می گویم ...

چو نسیمی آرام که وزد بر بوستان

همه گل ها را می بویم من ...

تنها با گل ها... گویم غم ها را ...

چه کسی داند ز غم هستی چه

به دل دارم؟

به چه کس گویم شد روز من چو شب تارم؟

گل ابری ... سرگردان...

می گرید چشم من در تنهایی ...ای روز شادی ها کی باز آیی؟

امشب حال مرا تو نمی دانی... از چشمم غم دل تو نمی خوانی ...

تنها با گل ها... گویم غم ها را....

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم ؟

به چه

کس گویم شده روز من چو شب تارم؟

نوشته شده توسط غریبه | موضوع: | لینک ثابت |

 


 
Copyright © 2005-2006 - Site bus: غریبه & Designer: Pouya Eatemadi

Cursors



 Tehran Forecast


بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران